![]() |
|
![]() |
|
|
"به پایان آمد این دفتر..."چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390
حرف های زیادی
برای گفتن هست، توان آنم نیست حرف هایم را دفن کنمشان در اعماق دلم... اما دیگر اینجا هم نخواهم نوشتشان! خط خطی های مرا دفتری دیگر بایدشان! به دنبال حرف هایم راه نیافت، این بار دیگر نشانت نخواهم دادشان!!! "به پایان آمد این دفتر..." پ.ن: خود را "بی وفا" مخوان! / هر دو خوب می دانیم / این جدایی / از رفتن تو نیست / در ماندن من است! |
|
|
|
امروز تمام می شود...چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390امروز تمام می شود و فردا، روز دیگری آغاز می شود کاش من هم با تمام خاطرات و دیروزها و امروز هایم، امروز با امروز تمام می شدم و منی دیگر با روزها و رازها و فرداهایی دیگر، فردا با فردا آغاز می شد! کاش... |
|
|
|
این روزها فقط دعا کن...!چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390می دانم... می دانم دیگر نباید ادامه دهم دیگر نباید بنویسم دیگر نباید سر این راه، منزل کنم دیگر نباید توجهت را جلب کنم همه را می دانم و باز... روز از نو و روزی از نو! از اول هم می دانستم و می دانستی و می دانستیم! اما آخرش که چه!؟ "کوچه علی چپ" هم مرا کنارت... قدرتش را ندارم جلوی رفتنت را بگیرم، دعا کن قدرتش را داشته باشم تا دیوانه نشوم از دوری ات، از فکرها و خیالات گاه و ناگاه، از تصور دستانت در دستانی دیگر... دعا کن برایم دعا کن برای یک بار هم که شده مثل مرد محکم و مغرور و سنگدل شوم! دعا کن برای دلم! هنوز آنقدر دور نشدی و من دیگر نای ماندن ندارم وای از روزی که نباشی! دعا کن برایم دعا کن این اشک ها سیلابی شود و ببرد با خود تمام خاطراتت را تمام روزهایمان را تمام عطر گل های یاس را تمام عاشقانه هایمان را و تمام تو را... یا نه دعا کن ببرد مرا با خود و نگاه دارد تو را و تمام خوبی ها، پاکی ها و معصومیت هایت را... دعا کن... این روزها فقط دعا کن... پ.ن: می گفتی زمستان، بهار گل های یاس است، دیگر چیزی به پایان زمستان نمانده است و من دیگر هیچ وقت رسیدن بهار را به انتظار نخواهم نشست... |
|
|
|
چه شیرین است...!سه شنبه هجدهم بهمن 1390
دیگر هیچ چشم داشتی
از دنیا و آدم هایش ندارم فقط دوست دارم گوشه ای خلوت و به دور از هیاهو بنشینم و آرزو کنم! آرزوهای دست نیافتنی، آرزوهای محال، آرزوهایی که بیشتر به رمان های تخیلی ژول ورن می ماند تا آرزو!!! دوست دارم بنشینم و آروز کنم دقیقه ها، خلاف جهت عقربه های ساعت حرکت کنند!!! آنقدر تند برانند و تیز عقب بروند تا ما را چهار - پنج سالی به عقب برگردانند، شاید آینده مان را عوض کردیم! شاید امروزمان را تغییر دادیم! شاید اشتباهمان را تکرار نکردیم! شاید چشمانمان را گره نزدیم! شاید... اما... اگر من منم، اگر تو تویی، باز هم همان آش و همان کاسه را دست خواهیم گرفت!!! چه شیرین است این اشتباه، چه شیرین است این سال ها، چه شیرین است این خاطره ها، چه شیرین است این افسوس ها، چه شیرین است این اشک ها، چه شیرین است این دردها، چه شیرین است این بی خوابی ها و چه شیرین است در میان این اشک ها و آه ها و دردها، دعاها و آرزوهای خوشبختی برای "گل های خوشبو"!!! |
|
|
|
جوابم را که نمی دهی...دوشنبه هفدهم بهمن 1390
جوابم را که نمی دهی نمی دانم باید دلشوره بگیرم که از دستم ناراحتی، یا خوشحال باشم که "تصمیم بزرگ" را گرفته ای!!! پ.ن: نجاتم بده از این بلاتکلیفی لعنتی! دیگری نوشت: "آدم باید توی زمستانهای زندگیاش یکی را داشته باشد. حتی شده یکی که یک احتمالِ دورِ رو به محال باشد!" [از اینجا] |
|
|
|
زندگانی دو بخشی!پنجشنبه ششم بهمن 1390
زندگانی ام
دو بخش شد؛ بخشی قبل از تو در آرزوی چشمان تو؛ بخشی بعد از تو با خیال چشمان تو! پ.ن: بعد از تو، در حسرت چشمان تو، در آرزوی چشمان تو، با خیال چشمان تو، بی قرار چشمان تو، محتاج چشمان تو...
|
|
|
|
عطش...چهارشنبه پنجم بهمن 1390
آب شور را
هر چه بیشتر بنوشی عطش را بیشتر می کند...
نگاه کردنت، شور تر از آب "قم" است برای چشمانم!!! پ.ن: با خاطره ای که بر دلم جای گذاشتی، شوری آب "قم"، شیرین تر از آب دریا شد برای نوشته ام!!!
|
|
|
|
نباید سر راهت قرار می گرفتم!جمعه سی ام دی 1390
روز آخر،
در همان پارک، روی همان نیمکت، همه خاطراتمان را مرور کردم؛ دیدم... همه اشک ها، همه خنده ها، همه لحظات با هم بودنمان را! شنیدم، همه حرف هایمان را! حس کردم، در کنارم وجود نازنینت را! آآآآآآه... متأسفم... نباید سر راهت قرار می گرفتم! هیچ وقت...
|
|
|
|
لختی بخند...!پنجشنبه پانزدهم دی 1390
فکر می کردم
به خاطر توست که نوشتم... فکر می کردم به خاطر توست که [دیگر] ننوشتم... اصلاً مرا چه به فکر کردن! هر چه بگویی، هر چه بخواهی، همان را خواهم کرد؛ فقط بخند، "گل خوشبوی من"! |
|
|
|
التماس...جمعه دوم دی 1390
نیازی به شکستن غرورت
نیست؛ سکوت التماس هایم را که بشنوی، باز خواهی گشت...!
|
|
![]() |
|
![]() |
23td
قطاری که می رود... دل های زیادی را با خود خواهدبرد...!



